واقعا تو اين وضعيت برام خيلي سخت بود كه كراواتم و ببندم به اندازه يك خفه شدن بغض داشتم و حالا مجبور بودم خودم رو به دستم حلق آويز كنم. بستنش برام مثل بستن طناب دار بود به درختي كه خون داره . هيچ وقت گره كراوات رو درست نمي زدم ، يادته اولين مهموني كه باهم رفتيم ؟، تولد علي . كراوات و آوردم دم خونه علي تو بستي تا اون موقع اين قدر از نزديك نگاهت نكرده بودم .گره نيمه كاره بود كه علي درو باز كرد اينقدر بلند خنديد كه همه اومدن طرف در ،منو ديدن با كراوات نيمه بسته و جاي رژ روي صورتم ،و تو رو با چشمهایی که انگار داشتن كسي رو بدرقه مي كردن . اولين حرفي كه از تنت زدم راجع به چشمهات بود گفتم حالت خاصي دارن انگار دارن كسي رو تا جايي كه ديده مي شه بدرقه مي كنند مثل اينكه نگاه مي كنن تا آخرين تصاوير عزيزي رو از دست ندن ،انگار انقدر به رفتن کسی خیره شدن تا گردی زمین اون کس رو از چشمها... تو خنديدي هميشه جدي ترين حرفهام با خنده تو مواجه مي شد .
كفشها مو پوشيدم راننده آژانس بيست دقيقه تمام منتظرم بود گفتم تالار پيوند گفت بچشم بغضم داشت مي تركيد سيگاري روشن كردم پخش ماشين داد مي زد حالم بده حالم بده .
_اي سگ تو گور پدر تو و اين شهريار قنبري خوب تو كه ضبط آوردي چهار تا نوار هم مي آوردي .
يادم رفته بود هميشه يادم ميرفت ، دو روز تمام تو كوه به معناي واقعي كلمه زندگي كرديم ، حال كرديم و (حالم بده) گوش داديم و بعد از اون امكان نداشت كه كوهي بريم و نخونيم حالم بده .
حالا هم همين آهنگ واقعا حالم رو بد كرده بود. از هيكل راننده بدم اومد دلم ميخواست خفه اش كنم يه جوري بهش گير بدم احساس مي كردم از تمام نوستالژيي كه اين آهنگ براي من مي آوره با خبره و حالا تو اين موقعيت مي خواد حالم رو بگيره . گفت منتظر بمونم فهميدم رسيديم پولش و دادم و پياده شدم .معمولا نبردهاي من همين جوري تموم مي شن از خودم بدم اومده بود راننده اي كه مي خواستم بكشم ول كردم بره نمي دونم چرا ولي هيچ وقت كاري رو كه دوست داشتم يا انجام ندادم يا نيمه كاره ولش كردم ...
مثل همین...
این کار هم خیلی قدیمیه ولی نمی تونم زیادی سرم و پناه بگیرم متاسفانه منم ایرانیم
کنار پنجره رو به حیاط ایستاده بودم گرم تماشای بچه گنجشک هایی بودم که تازه تمرین پرواز رو شروع کرده بودند و گربه های بالغی که مشغول شکار واقعی بودند که تلفن زنگ زد .یک ماهی بود که زنگ نمی زد یعنی از وقتی که عارف رفت و همه مطمئن شدند حالا حالا ها برگشتنی نیست چند باری هم فاطی زنگ زد که خبر بگیره ولی بعد اونم نا امید شد شاید هم خودش رو سرگرم چیز دیگه ای جز دوری عارف کرد خلاصه دیگه صدای زنگ تلفن رو نشنیدم من بودم و بوچلی . قناری رو می گم همیشه توی خونه به محض بلند شدن دو نوع صدا شروع می کرد به خوندن یکی صدای آندره بوچلی و یکی هم وقتی عارف سه تار می زد و می خوند ببار ای ابر بهار که البته از بعد از اون قضیه اون هم بهانه ای برای خوندن نداشت و عین من بغ می کرد و محو تماشای صحنه های وحشتناک گنجشک و گربه می شد گاهی هم که حوصله اش از تلاش من برای سوت زدن سر می رفت یک جیغ می زد که فکر کنم معنی ولم کن دل و دماغ ندارم می داد .
بگذریم یک دفعه شور افتاد به دلم خیلی وقت بود که هر از چند گاهی با بهانه و بی بهانه دلم شور می زد می دونم نباید مث پیر زنها حرف بزنم ولی چه می شه کرد گوشه این خونه در اندر دشت یک آدم تنها که کنارش دوتا صندلی خالی و یک قناری غمبادی هست چه بخواد چه نخواد مث پیرزنها می شه حتی اگه یه موقعی چنین و چنان بوده و کلی با عالم و آدم ...
بلاخره رفتم اون تلفن صاب مرده رو ورداشتم و یک تخم س... پ...ون ننه گاز گرفته گفت منزل فلانی ِ گفتم بعله گفت فردا تشریف بیارین فلان جا امانتی تون رو تحویل بگیرین دلم هری ریخت پایین یاد مادر عارف افتادم
- من این عارفم و به تو سپردم اینم نشه یکی مث خودت این جوونِ جاهله ، توباید افسارش و بکشی، هواشو داشته باشی وگرنه از آب و گل در نیومده می خوره زمین ، دیگه نمی تونه بلند شه ها.
گفتم مگه من چمه ؟ نامردم؟ نا کسم ؟بی صفتم ؟ نون حروم می خورم؟ مردم آزارم؟ یک خبطی کردیم دلمون واسه همشهری و هم محله ای و آدمیزاد جماعت سوخت چوبشم خوردیم.
حالا چپ و راست همون قصه قدیمی و بکش از تو گنجه بیرون پیرهن عثمون کن ما رو بچزون بلکه امواتت شاد بشن .
خدا رو شکر که نیست این روزو ببینه وگرنه هم خودش و می کشت هم منو دق می داد .
گفتم امانتی من خودش رفت حالا هم با پای خودش...
صدای بوق اشغال تلفن تمام سرم و پر کرد صدای بوق اشغال و ضجه بوچللی
مدتی این مثنوی تاخیر شد چند باید بود تا خون شیر شد
طی مراسم با شکوهی دو باره به جمع وبلاگ داران .......
سلام
و از نو کارهای کهنه...
درخت
بیا پایین بیا پایین میفتی ها اصلا دل درد می گیری از سر صبح افتاب نزده رفتی کله درخت گردو که چی بیا قربون پسر کاکل زریم برم بیا پایین نگاه کن این همه آدم معطل تواند. بیا اصلا بپر مامان بغلت می کنه .
زنی دستش رو گرفت که : بیا بریم مادر تا کی می خواهی واستی اینجا مگه نشنیدی سرهنگ گفت پایین هم که بیارنش تو لعنت آباد خاکش می کنند.